تبليغاتX
انجمن پرواز

انجمن پرواز

 

 

گوشه‏ اى از هنر فردوسى‏ بزرگ

وظيفه‏ دلپذيرى به بنده محول شده است كه در اين مجلس شريف در باب شاهنامه ى فردوسى سخن بگويم، اين كار را باكمال ارادت و اعتقاد به فردوسى ازسراخلاص پذيرفته ام بعلاوه خوشحالم كه براى نخستين بار به زيارت سرزمين كرمان و هموطنان عزيز اين سامان نايل شده ام. بخصوص كه‏يكى از استادانم- دانشمند بزرگوار، شادروان احمد بهمنيار- از اين خاك پاك بود و بر بنده حق تعليم و تربيت داشت اكنون دردياراو با نام گرامى او آغاز سخن مى كنم.
حقيقت، اين است كه آنچه بنده، تحت عنوان گوشه اى از هنر فردوسى عرض خواهم كرد، نكات تازه اى نيست كه حضارمحترم به آنها توجه نفرموده باشند. ولى براى اين كار كه از افتخار شركت در بزرگداشت فردوسى بى نصيب نمانم، چند كلمه اى به عرض مى رسانم.
براستى هنر فردوسى بحدى شامل و كامل است كه حتى اگر بخواهيم يكى از مظاهر هنرى اورا دراختيار كنيم و راجع به آن صحبت كنيم، فرصتى كافى لازم است. با ارائه‏ى نمونه ها و غور ودقت در هر كدام از آنها. بنابراين بنده در وقت محدودى كه دارم و ناگزير با اختصار مى كوشم آنچه با بيان بسيار قاصر خود عرض ميكنم، درحقيقت يك اشاره‏ى خيلى نارساست.
حضار محترم توجه دارند كه در هركارهنرى، يك قسمت مهم كار هنرمند، درحقيقت نحوه‏ى عرضه كردن مطلب است البته منظور اين نيست كه جوهر وروح اثر هنرى كم اهميت است، بلكه بسيار هم اهميت دارد ولى ممكن است بسيارى ازمردم احساساتى لطيف و افكارى بلند داشته باشند، حتى در ذهن بعضى از آنان نكات گفتنى بسيار موج بزند، منتهى وقتى ميخواهند اين مطالب را عرضه كنند وسيله‏ى بيانش دراختيار شان نباشد، يعنى بيانشان نارسا باشد و ديگران ازان زيباييهايى كه آنان در ذهن و فكر دارند بى نصيب بمانند، بنابراين در مورد نقاش، معمار، هنرمندموسيقيدان و لحن آفرين، شاعر و نويسنده، در حقيقت ما ازنحوه‏ى ارائه ى اثر و تركيبى كه درمواد كارش پديد آورده است. باخبر مى شويم كه در پس اين كلمات يا اين اصوات و مواد ساختمانى چه روحى راخواسته است بگنجاند و دردرون خود چه داشته است، كه خواسته است آن را عرضه كند تا بيرونيان هم‏ازآنچه در ضمير داشته است مطلع شوند.
نكته اى كه كار فردوسى را درخشان تر مى كند، اين است كه اين داستانهايى كه ما مى خوانيم و از آنها لذت مى بريم، همچنان كه امروز معروف است، در زمان خود فردوسى هم مشهور بوده است. مردم اين داستانها راشنيده يا خوانده بودند. نو از حفظ داشتند، بنابراين تصديق مى فرمائيد كه دريك چنين عرصه اى كار شاعر و نويسنده خيلى دشوارتر ست. مثل اين است كه مطلبى را به كسى بگوييم كه ازان خبر دارد مع هذا ملاحظه مى فرماييد، همين مطلب را كسى طورى مى گويد كه همه‏ى ما با وجود اطلاع ازان لذت مى بريم و ديگرى موضوعى را كه هيچ يك ازان خبر نداريم بنحوى مى گويد كه ممكن است درما ايجاد ملال كند. كار بزرگ فردوسى اين است كه اين داستانهاى مشهور معروف را بنحوى عرضه كرده است كه همه ازان لذت برده اند و تحت تأثير بيان او قرار گرفته اند در حقيقت مى شود گفت: وى درسرودن اين داستانها آفرينشى بخرج داده است، يعنى با نحوه‏ى بيان خود لباس تازه اى بر آنها پوشانده است وحتى به آنها جاودانگى بخشيده است.
موضوعى كه اينك مى خواهم اشاره‏ى بسيارمختصرى بدان كنم، نحوه‏ى داستان پردازى فردوسى است. ملاحظه فرموده ايد: داستانهاى جذابى كه ما ميخوانيم- قصه رمان ازهرنوع- ممكن است، نظائر آنها در زندگى براى همه اتفاق بيفتد يا شبيه آن را در زندگى شنيده باشيم كار داستان پرداز اين است كه با ديدى خاص، و دركى بسيار دقيق، از اين همه وقايع كه درحيات اتفاق مى افتد بعضى را منتخب مى كند و وقتى انتخاب كرد، آن را بنوعى نشان مى دهد كه گويى حقيقتى يا واقعه اى است كه شايد ما ازان غفلت كرده ايم و او آن را به ما مى شناساند، بنابراين صحيح است كه اين انتخاب كاربزرگى است. ولى دراينجا باموضوع مهم ديگرى نيز برخورد مى كنيم كه فن داستان پردازى يا طرز اداى داستان است.
درقديم گمان مى كردند كه درداستان، طرح داستان خيلى مهم است و تصور مى كردند كه داستان نويس و داستان پرداز طرحى درذهن دارد، بعد سعى مى كند، براى تحقق بخشيدن به اين طرح افرادى را بيافريند و به هر كدام وظيفه اى محول كند، چنان كه اطلاع داريم، حتى بنيان آراء ناقدانه‏ى ارسطو در رساله‏ى« فن شعر» هم مبتنى و متكى بر همين طرح است. ولى تصديق مى فرماييد كه حالا قرنها بر آن زمان‏گذشته است. داستانهاى مختلف به نظم، به نثر، بوجود آمده يا به صحنه آمده است.
امروز اين اعتقاد بيشترست كه آن چيزى كه داستان را مى سازد، اشخاص داستانند، نه طرح. اصولا اشخاص داستانند كه طرح را مى آفرينند. به اعتبار ديگروقتى داستان پرداز، فى المثل، درداستان خود يك مرد هفتاد ساله را اسم‏مى برد، طبيعةمى بايد به او رفتار افكار و منسى نسبت بدهد، مناسب وجود آن مرد. يعنى بمحض اين كه روى او اسم گذاشت براى او تعيين سن كرد، بعضى از مشخصات اورا معين كرد ديگر دراختيار داستان پرداز نيست كه هر نوعى كه دلش بخواهد وى را بحركت دربياورد، بلكه آن شخص است كه مناسب آنچه ازاو ميزيبد رفتارمى كند. اگرداستان پرداز اين مطلب رانفهمد، اوست كه مرتكب اشتباه شده است شخص دومى كه در داستان بوجود مى آيد بسته به اين كه چه كسى باشد و چه تفكرى يا چه اخلاقى داشته باشد مى شود فهميد كه با آن شخص پيشين همفكرو همعقيده و همداستان است يا در صف مقابل او قرار مى گيرد. بنا براين اين داستان پرداز نيست كه بعد از خلق شخص دوم مى تواند آنان را باهم آشتى بدهد يا بجنگ وادارد بلكه خود اين اشخاص هستند كه حادثه را مى آفريند.
مسأله اى كه بنده مى خواهم طرح كنم، اين است كه فردوسى قهرمانان و اشخاص خودش را درداستان اعم از عالى ودانى، وزير پادشاه، پهلوان، پرستنده، رامشگر، همه را خيلى خوب شناخته است. و كردارهاى بسيار شايسته به آنها نسبت داده است. منظورم كردارهاى ممدوح نيست، بلكه غرض كردارهاى شايسته‏ى، طبقه‏ى آنها و منش آنهاست. اين مسأله وقتى روشن مى شود كه هركدام ازماوقتى به سينما يا تئاتر مى رويم، دقت كنيم و ببينيم كه دراين فيلمها و نمايشهايى كه مى بينيم، تا چه حد، اين نكته رعايت شده است. اگر با نظرى تيزبين بنگريم بسيارممكن است با صحنه هايى روبرو شويم كه قهرمانهاى آنها چنان كه بايست خلق‏نشده اند يا آن چنان كه بايد رفتارنمى كنند.
اما درشاهنامه ها بنده‏تصور ميكنم كه فردوسى نه تنها قهرمانانش را خوب خلق كرده است، بلكه آنها را خوب شناخته است. دقيق تر عرض كنم با آنها زيسته است. با آنها نفس كشيده‏است. درغم وشاديشان شركت كرده است وهمان حساسيت كه قلب آنها و عواطف آنها داشته، همان حسياسيت در فردوسى بوده است اين حس و اين هنر وقتى معلوم مى شود كه مابه كارديگران توجه كنيم، دربرخى موارد مى بينيم كه بظاهر دچار نوعى تناقض مى شويم بدين معنى كه داستان پرداز خود مخلوقش را نشناخته است.
اين نكته را هم بايد عرض كنم، كه بعضى از اين قهرمانها شايد اين طورى كه فردوسى خلقشان كرده است درداستانها و روايات نبوده اند. دوره اى كه فردوسى سخن مى گفت، دوره اى بود كه خصوصا دراواخر آن مردى و مردانگى افسرده بود، دوره اى بود كه دردستگاه غزنويان همكاران فردوسى و بسيارى ازمردم، درمسابقه ى كسب زر و جاه، فضائل انسانى فراموش كرده بودند. فردوسى با ايمانى خاص درباب شاهنامه و حماسه‏ى ملى ايران مى سرود:
 

تو اين را دروغ و فسانه مدان                    به يكسان روشن زمانه مدان‏

ولى فرخى، شاعر معاصر اوبراى تمهيد، مقدمه اى درمدح محمود ترك نژاد مى گفت:

گفتا چنو دگر به جهان هيچ شه بود                   گفتم زمن مپرس به شهنامه كن نگاه‏
گفتا كه شاهنامه دروغ است سربسر               گفتم تو راست گير و دروغ از ميان بكاه‏
 

تفاوت فكر فردوسى را با فرخى ملاحظه فرماييد! فردوسى شاهنامه را سند اصالت و تمدن و فرهنگ ايران مى داند و ديگرى حاضرست خطاب به مخدوم خود بگويد:« رستم و كيخسرو و كهين بنده‏ى تو هستند!» بنابراين فردوسى‏با اين اشخاصى كه درداستانها بوجود آورده است كمال مطلوب و سرمشقى ايجاد كرده است براى مردم قرن خودش، و به هموطنان خود آموخته است كه ايرانى بهترست و شايسته است، چگونه وطنش را دوست بدارد چگونه رفتاركند و چگونه بزرگ و بزرگوار و مرد و مردانه و استوار باشد نه تنها فردوسى اين كار را براى مردم روزگار خود كرده، بلكه با قوه‏ى بسيار قوى هنر خود توانسته است همين روح را به ما نيز القاءكند. ما قهرمانان شاهنامه را همان طور تلقى مى كنيم كه فردوسى خواسته است. ملاحظه مى فرماييد: چه قد ر، قدرت هنرى مى خواهد كه مردى هزار سال پيش حرفى بزند و بعد قرنها هنوز بتواند با عواطف ما بازى كند و همان طور كه او الها م و القاء مى كند ما ناگزير باشيم سخنش را بپذيريم. هرقدر درشاهنامه بى اختياراز سهراب خوشمان مى آيد، هرقدرسياوش را تحسين مى كنيم، يا فريفته‏ى رفتار رستم مى شويم، از كسانى چون ضحاك و گرسيوز و امثال او نفرت حاصل مى كنيم. حتى مى خواهم عرض كنم، اگركسى شاهنامه رابدقت خوانده باشد و با روح اين كتاب آشنا باشد مى تواند به عكس العمل و رفتار قهرمانان فردوسى درهر موقع و مقام پى برد رستمى كه خواننده قبلا اورا خوب شناخته است، طبيعى است با آن پهلوانيها و حيثيت، حاضر نيست تحمل دست بستگى بكند. بنابراين به او حق ميتوان داد به اسفنديار بپرخاش بگويد:
 

كه گويد برودست رستم ببند                        نبندد مرا دست چرخ بلند

در همين واقعه رستم حق دارد كه درباره‏ى رفتار اسفنديار، به زال مى گويد:
 

تو بينى به بيداد كوشد همى!                 به من زور و مردى فروشد همى!

انسان وقتى رستم را مى شناسد، مى بيند از رستم ميزيبد كه هر چيزى را تحمل نكند و در تنگناهاى دشوار حيات، استوار و پابرجا بماند.
نيز بايد عرض كنم كه قهرمانان فردوسى با طبايع گوناگونند، از قبيل: رستم، سهراب، اسفنديار، سياوش، زال، كيخسرو، كاوه، افراسياب، ضحاك، زنان و ديگران و همه در حد خودشان خوب خلق شده اند و درصحنه‏ى داستان خوب، بحركت ورفتار در مى آيند.
قوه‏ى بسيار قوى تخيل فردوسى كه اين همه آدمهاى گوناگون را آفريده است، شگفت انگيزست. آثارى را در دنياى ادب مى شناسيم كه صاحب آن اثر يك يا دوقهرمان بيشترندارد و ديگر آثار او عكس برگردانى است از اعمال قهرمانانى كه در اثر نخستين خلق كرده، حتى در عصر حاضر با آثارى روبرو مى شويم كه اشخاص داستان دوم نويسنده ازداستان اول او سخت متأثرند. هنر كسى مثل بالزاك در آفرينش اين اشخاص گونه گون است. با تنوع و رنگارنگى طبايع آنها- كه هركدام برطبق تربيت و منش خود رفتار مى كنند.
موضوع ديگرى كه مى خواستم بدان اشاره اى كنم، اين است كه درداستان يا نمايش، تنها اشخاص واقعه اهميت و اعتبار ندارند، بلكه فضاى داستان، اوضاعى كه درداستان بوجود مى آيد كه اشخاص را به حركت و تلاش وامى دارد، هريك در كيفيت كار داستان پرداز تأثير دارد. در شاهنامه آنچه به عنوان بسيار كلى و نارساى صحنه نگارى و وصف تعبير مى كنم، خيلى هنرمندانه پديد آمده است.
درقرن بيستم با اين همه وسائل، موسيقى، نور، فيلم رنگى و تجهيزات بسياراتفاق مى افتد كه در فيلمى با صحنه اى روبرومى شويم كه مى شود آن راحذف كرد يا احيانا خوب عرضه نشده است. درآثار هنرى بايد هرلحظه اى هركلمه اى كه در داستان گنجيده است، درانتقال روح و فكر اصلى اثر سهمى و نقشى داشته باشد.
در شاهنامه ما روبرو مى شويم با مواردى كه شاعر براى كلام، تفصيلى قائل شده است، مثلا سودابه سياوش را به بزم خود دعوت مى كند، فردوسى اين بزم را بشرح زير توصيف مى كند با ابياتى از اين قبيل كه عرض ميكنم:
 

شبستان بهشتى بد آراسته                          پر از خوبرويان وپرخواسته‏
سياوش چو اندر شبستان رسيد                  يكى تخت زرين رخشنده ديد
برآن تخت سودابه‏ى ماهروى                     بسان بهشتى پرر از رنگ و بوى‏

انسان وقتى به اين منظره نگاه مى كند به اين نكته مى رسد كه آيا اين صحنه لازم بود يا نبود، وقتى اين صحنه و آن فضاى عطر آميز شبستان سودابه، آن پرنيانها، آن پرستندگان زيبا و آن بزم دلكش را مى بيند، آن وقت متوجه مى شود كه دربرابر اين فريبندگى و اين كشندگى وزيبايى سودابه، سياوش چه استوارى و پاكدامنيى از خود نشان داده است كه نلغزيده است! درحالى كه اگر اين صحنه نگارى با اين كيفيت انجام نمى شد، خواننده واقعا نمى دانست كه سياوش درچه مضيقه اى قرار گرفته است يا اين خود دارى او چه كار بزرگى است و چه قدر اهميت دارد! يا مثلا وقتى گرگين مى خواهد بيژن را تشويق كند كه به مرز توران گام بگذارد و به جشنگاه منيژه برود، آن جارا با ابياتى ازاين قبيل تصوير مى كند:
 

پريچهره بينى همى دشت و كوه                        به هر سوبشادى نشسته گروه‏
همه رخ پر از گل همه چشم خواب                         همه لب پر از مى به بوى گلاب‏

اين توصيف زيبا و دلرباست كه‏پاى عزم بيژن را سست مى كند و اورا به طرف توران مى كشد. اگر قرار بود گرگين دوكلمه بگويد كه آن جا خيلى چيزهاى ديدنى است. اصلا به چشم ما خوانندگان طبيعى نمى آمد كه بيژن مردى، تصميمش را عوض كند و از ايران به توران روى بگرداند.
آن جاكه بالعكس اين صحنه لزومى ندارد و يا تفصيل كلام ضرورى نيست. فردوسى كمال حسن انتخاب و حسن بيان را بخرج داده است. پهلوانى درگذشته است، طبيعى است هركسى از در گذشت اين پهلوان محبوب متأثر مى شود وبه انديشه و تامل فرو مى رود، فردوسى دراين جا رازى بزرگ، راز بسيار مهمى را كه ذهن بسيارى از متفكران را از قديم به خود معطوف داشته است، با اين ايجاز بيان مى كند:
 

شكاريم يكسر همه پيش مرگ                       سرزير تاج و سر زير ترگ‏
چو آيدش هنگام بيرون كنند                         وزان پس ندانيم تا چون كنند

فردوسى با همين چهار مصراع، يك دنيا مطلب رابيان كرده است:
سرنوشت زندگى همه‏ى مارا. ولى درعين حال ذوقش دريافته كه اين جا جايى نيست كه يك مقاله در اين باب بپردازد يا در بيت معروف:
 

چو فردا برآيد بلند آفتاب                        من و گرزو ميدان و افراسياب‏

ببينيد با اين ايجاز و دراين مجال كوتاه چه قدر مطلب گفتنى گنجانيده است! غرضم اين است كه ما وقتى درشاهنامه‏ى فردوسى اين طرز داستان پردازى و اين صحنه نگاريها را مى بينيم، متوجه مى شويم كه مثل يك هنرمند امروزى كه مى رود درباب عصر آن داستانيكه مى خواهد بنويسد يا روى صحنه بياورد، مطالعه مى كند و قيافه و لباس افراد، آداب و رسوم آنها و نكات لازم ديگررا درنظر ميگيرد فردوسى نيز دركتاب گران قدر خود، اشخاص، فضاى داستان و هر چه رادرداستان لازم است، مانند صحنه آراى ماهرى عرضه كرده است و ما درخلال اين سرگذشتها با اين مردم روبرو و آشنا ميشويم هم احوال درون آنها رانمايش داده- كه كار مشكل ترى است يعنى ما از خصائل و افكار و خيالات قهرمانان مطلع ميشويم، برطبق طبيعتى كه دارند- وهم ظاهر و لباس و ريخت و قيافه شان را مى بينيم با تمام آداب و رسوم و اطوار و احوال زندگى آنان يعنى فردوسى داستان را درنهايت زيبايى و طراوت و بصورتى زنده وحساس پيش چشم ما داشته است و قهرمانان او خيلى طبيعى و صحيح و مأنوس رفتار مى كنند.
درروزگارى كه مباحث نقد ادبى به كيفيتى كه درعصرما مطرح است نه تنها براى فردوسى مطرح نبود، بلكه اصلا در كتب بلاغت ما اين گونه نكات به اين صورت طرح نمى شد. مردى در گوشه‏ى خراسان صرفا بر اثر ذوق بسيار لطيف و سليم خود و به زعم بنده بواسطه‏ى نبوغ ادبيش توانسته است شاهكارى بيافريند كه امروز وقتى ما آن را با آثار حماسى نوع خود دردنيا قياس مى كنيم، بسيار ارجمند ست. درحقيقت فردوسى نه تنها قواعدحماسه را رعايت كرده است، بلكه اين قواعد را آفريده است. كلام معروف لسينگ سخن سنج آلمانى در اينجا يادكردنى است كه گفت:« اگر شكسپير اطاعت از قوانين ادب نكرده باشد واى بر قوانين ادب!» حقيقت آن كه فردوسى براى ما قاعده‏ى نقد آثار حماسى رادر زبان فارسى آفريده است.اين اشاره‏اى بود بسيارمجمل به يكى از مظاهر هنر فردوسى.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 15:36  توسط علی اکبر مبارکی  | 

 

                 سرود " ای ایران " به زبان زرتشتی

 

                                                <<<     دانلود   >>>

                  حجم : ۱۵۰ kb

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 18:47  توسط علی اکبر مبارکی  | 

واپسین سخنان ابر مرد تاریخ ایران و جهان

کوروش بزرگ

گزنوفون مورخ نامدار یونانی در کتاب کوروپدیا ( زندگی کوروش بزرگ ) چنین می نگارد :

کوروش بزرگ پس از هفتمین بار که سراسر امپراتوری ایران را سرکشی کرد دیگر قدرت و توان جوانی را نداشت و روزگار پیری اش آغاز شده بود . پدر و مادرش سالها پیش با دنیای فانی بدرود حیات گفته بودند . وی به مناسبت هفتیمن سرکشی به کل سرزمینهای ایران که بیش از دهها کشور می شد جمع کثیری از رعیتهای و افراد عام ایران را گردآورد و سپس به آنها پاداشهای بسیاری بخشید . سپس شبانگاه به بالین خواب رفت . همان شب در عالم رویا ندایی او را مخاطب قرار داد و چنین گفت :

"ای کوروش خود را آماده ساز زیرا به زودی به ملکوت خدایان پرواز خواهی نمود "

کورش از شنیدن این ندا سراسیمه از خواب برخاست و خواب برای بزرگان بازگو کرد و چنین پاسخ شنید که به زودی به دیار جاوید خواهی شتافت . کوروش پس از شنیدن این سخن دریافت که آماده سفری بس طولانی و ابدی خواهد بود و پایان زندگی پر فراز و نشیبش اش فرا رسیده است . پس روی به درگاه یزدان نمود و چنین گفت :

ای ایزدان این آخرین قربانی من را پس از یک عمر مجاهدت و کوشش با لطف و کرم خویش بپذیرید . من از یاری خداوند در تمامی مراحل زندگی ام سپاسگزارم . موهبت او بود که به من راه درست را نشان داد و دریافتم چگونه باید از خطا دوری بجویم. خداوند را ارج مینهم که حتی در اوج قدرت هرگز از یادش دوری ننمودم . اینک تنها و آخرین آرزویم این است :

"روزگار زن ٫ فرزندان ٫ دوستان ٫ مردم و میهن عزیزم سعادتمند گردد و عمرم را با شرافت به پایان برسانم "

کوروش پس از این سخن راهی کوه مقدس ایرانیان شد و قربانیان بسیاری را روانه خداوند کرد . سپس به قصر خویش باز گشت تا اندکی بیاساید . چون زمان استحمامش فرا رسید او را دعوت کردند تا خود را شستشو دهد ولی وی پاسخ داد که ترجیح می دهد در بستر خویش به استراحت بپردازد . شب هنگام زمان شام فرا رسید . خادمانش وی را جهت صرف شام فرا خواندند ولی باز کورش از ترجیح داد که در بسترش آرامش اختیار کند . ولی چون عطش بسیاری داشت از خادمانش آب درخواست نمود و نوشید . فردای آن روز فرزندان را فراخواند . پسران کوروش در تمامی مراحل زندگی ( نبردها - سختی ها - شادمانی ها و . . . ) در کنارش بودند . سپس بزرگان هر قوم ایران را نیز فراخواند . موبدان و ریش سپیدان و اندیشمندان را خواست که همگی کنارش گردآیند . پس از آنکه افراد زیادی در محل حضور پیدا نمودند کوروش سخنان اش را آغاز کرد :

ای پسران - دوستان و بزرگان ایران اینک بدانید که عمر من به پایان رسیده است . نشانه های بسیاری وجود دارد که همگی از سفر به دیار جاوید خبر میدهد . من در زندگی ام مردی خوشبخت بودم . در روزگار کودکی از تمامی نعمات زندگی که هر کودکی نیک به دان آراسته بود برخوردار بودم . چون به دوران جوانی رسیدم مزایای جوانی را کسب کردم و از آن بهره جستم و در دوران پیری ام از هیچ نوع موهبتی محروم نبودم . از روز نخست به خاطر دارم که هرچه به عمرم افزوده می شد احساس قدرت و توانایی بیشتری میکردم تا حدی که در روزگار پیری احساس ضعف ننمودم . هر آرزویی که داشتم همگی برآورده شد و دست به هر کاری که زدم به یاری خدا پیروز و سرافراز شدم . دوستان و یارانم از حسن تدبیر من برخوردار شدند . دشمنانم جملگی فرمانم را گردن نهادند . پیش از حکومت من کشورم سرزمین کوچک و گمنامی در آسیا بود که همه ساله مورد یورش بیگانگان قرار می گرفت . حال که مرگ من فرارسیده است آن را بزرگترین و مقتدرترین کشور آسیا به دست شما می سپارم .من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم . جمله آرزوهایم بر آورده شد و سیر زمان به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست و ضعف در هراس بودم و هیچگاه مغرور نشدم و خودپسندی را هرگز به خود راه ندادم . در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره اعتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت ننمودم . حال که آخرین لحظات زندگی را سپری میکنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می دانم . زیرا فرزندانم همگی سالم ٫ با نشاط و عاقل هستند و وطنم از همه جهت مقتدر و باشکوه است و یارانم مسرور و محتشمند . آیندگان از من و کشورم به نیکی یاد خواهند کرد . آیا با چنین موفقیت هایی نباید با آرامش خاطر و امید بسیار به دیار باقی چشم بر روی هم بگذارم ؟

حال زمان آن فرا رسیده است که من جانشین خود را برگزینم تا از نفاق و سخن بیهوده جلوگیری شود . من هر دوی شما پسران ( کمبویجه و تانااوکسار ( بردیا )) را به یک اندازه دوست می دارم ولی امور کشوری را به دست فرزند بزرگتر می سپارم که تجربه بیشتری دارد . من در دوران زندگی از سنت کشورمان بهره بردم و مقید به حرمت نهادن به برادران و بزرگتران بودم . چه در راه رفتن و جه در سخن گفتن . هنگام نشستن بزرگ تر و ریش سپیدان را مقدم از نشستن خود می دانستم . به همین جهت به تمام فرزندانم از دوران کودکی آموزش دادم که در تمامی مراحل زندگی به مهتران و بزرگان احترام گذارند و آنها را بر خود مقدم شمارند . شما و آیندگان نیز باید چنین کنید تا این سنت نیک ایرانی باقی بماند . پس تو ای کمبوجیه پس از آنکه بر اریکه حکومت ایران نشستی دمی در زندگی و کشورت غفلت مکن و این موهبتی بزرگ که خداوند به من داده بود را حفظ کن . تو ای تانااوکسار عزیز حکومت ماد ( آذربایجان و کردستان ) ٫ ارمنستان و کادوزی را به تو می سپارم . خداوند را سپاسگزارم زیرا تمامی نیازهای یک پادشاه نیکو را در شما دو فرزند عزیزم می بینم . کمبوجیه مسئولیت بیشتری نسبت به تو ای تانااوکسار بر عهده دارد . هردوی شما بایستی گونه ای حکومت کنید که زمان استراحت نداشته باشید . عشق به کارهای بزرگ و مشکل داشته باشید و در نهادتان پی ریزی کنید . کوشش کنید که فریب کاری و نیرنگ بیگانگان در شما نفوذ نکند . زیرا اینها مانع از درست حکومت کردن است .

ای کمبویجه بدان که عصای زرین - سلطنت را حفظ نمی کند بلکه یاران صمیمی و نیک برای پادشاه بهترین و مطمئن ترین تکیه گاه است . این را بدان که افراد وفادار عموما کم پیدا می شوند زیرا اگر این خصلت نیک فراگیر بود دیگر خیانت و دروغ و دشمنی وجود نداشت . پس تو نیز بایستی در تلاش برای جذب چنین افرادی باشی که البته این کوشش با جور ٫ ستم ٫ زور و قدرت یافت نمی شود بلکه با یاری به دیگران ٫ کارهای نیک و رفتار پسندیده بدست می آید . اگر برای اداره امور کشوری نیاز به یاری داشتی همکاران خود را از میان اشخاص شریف و اصیل برگزین . هم میهنان خودمان بدون شک از خارجیان و مردمان کشورهای دیگر بهتر به کشورشان خدمت میکنند و به ما نزدیک ترند . آنها از خون ماهستند و با آداب و فرهنگ و رسومات ما بزرگ شده اند . پس کوشش کن که از ایرانیان برای اداره این کشور بهره ببری . این پیوستگی که میان ایرانیان وجود دارد به لطف خداوند است و شما نیز باید برای حفظ آن کوشش کنید . اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید . هر افتخاری که نصیب هر کدام از شما دو برادر شود گویی برای دیگر کسب افتخار شده است پس تلاش کنید که برای یکدیگر موفقیت بیافرینید . هر کدام از شما که قدرت بیشتری داشته باشید هیچ کس جرات بی احترامی به برادر پایین تر را نخواهد کرد . پس موفقیت هر کدام از شما موفقیت آن دیگری است . در هیچ کجای گیتی ننگی بالاتر از نفاق و دورویی و دشمنی بین دو برادر و خانواده سراغ ندارم .

ای پسران عزیزم من هر دوی شما را به خدا و سپس سرزمین و وطنم را به شما می سپارم و از شما تقاضا دارم اگر می خواهید که رضایی خاطر من را فراهم سازید دست اتحاد و یاری به یکدیگر دهید تا پیوسته روح و روان من از شما شاد باشید . امیدوارم این تقاضای من را عملی سازید زیرا من پیوسته ناظر بر اعمال شما هستم . پس از مرگ شما دیگر روح مرا نمی بینید ولی اثرات آن را در زندگی خویش احساس خواهید کرد . مگر بارها ندیده اید که کسی که دست به ریختن خون هم نوع خود می زند همیشه وحشت ٫ اضطراب و احساس گناه را در زندگی اش حس میکند و دمی راحتی و آسایش ندارد ؟ اگر روح و روان در زندگی زمینی تاثیری نداشت بدون شک هیچ گاه این افراد احساس پشیمانی و گناه نمی کردند و با انجام چنین کاری خشنود و سربلند می شدند . من در طول زندگی ام پیوسته باور داشته ام که روح آدمی پس از مرگ از کالبد خاکی جدا می شود ولی هرگز محو یا نابود نمی شود . هرگز نتوانسته ام باور کنم که زندگی یا روح و روان پس از مرگ وجود خارجی نداشته است . من همیشه بر این باور بوده ام انسان مانند جوهری رنگین است که پس از مرگ آلودگی ها و رنگهای تیره اش از آن جدا می شود و پاکی و اصالتش آغاز می شود . قطعات مختلف بدن به مبدا اصلی اش یعنی خاک باز میگردد . یاران و هم میهنان من : مرگ شبیه به خواب است در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از هر قید و بندی آزاد می شود بر آینده مسلط می شودو خبر آن را برای ما بازگو میکند . پس بدانید که من در تمامی مراحل زندگی شاهد و ناظر کارهای شما هستم . پس هرگز پای از دایره درستی و خدمت بیرون نگذارید . اگر هم بر این باور هستید که روح همراه با بدن نابود می شود و هیچ باقی نمی ماند از خدای بزرگ بهراسید که بدون شک ناظر و شاهد اعمال شماست ٫ نظام دنیا بر عهده اوست ٫ بر هر کاری تواناست و در بقایش شکی نیست . اگر کارهای شما پیوسته در راه عدالت و مهرورزی باشد دیری نمی کشد که ارزش شما در بین مردم گسترش می یابد و قدرت شما روز به روز بیتشر می شود . ولی اگر چنین نکنید روز به روز ضعیف تر و به پایان حکومت خود نزدیکتر می شوید . حتی اگر فقط به نزدیکان و محبوبان خود ظلم کنید بدانید که دیگران بر چنین پادشاهی اعتماد نخواهند کرد و پایه های حکومتش سست خواهد شد . از تاریخ درس بگیرید و  بر سرگذشت دیگران بیاندیشید . در آئینه گذشتگان بسیار پدران و فرزندانی بوده اند که اتحاد و مهرورزی را از زندگی خود هرگز دور نکرده اند . پس از آنها الگو بگیرید . نفاق در بین خانوده پادشاه بدون شک سلطنت و کشور را متزلزل می کند و ظلم و ستم دشمنی و کینه را ایجاد می کند . همیشه الگوی خود را از میان افرادی برگزینید که در زندگی رستگار و سرافراز بوده اند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند .

دیگر بس است . گفتارم به داراز کشید . فرزندان من پس از مرگ بدنم را در طلا یا نقره یا امثال آن نپوشانید . زودتر آن را در آغوش خاک کشورم بسپارید که منشا نیکی و ثروتها و زیبایی هاست . من عمر خویش را در یاری به مردم سپری نمودم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که این آسایش برایم از تمامی لذتهای زندگی بالاتر بود . اکنون حس میکنم که روحم آهسته آهسته از بدنم دور می شود و بسی سبک شده ام . این راهی است که همه شما نیز خواهید رفت . اگر از میان شما کسی میخواهد که دستم را لمس کند و فروغ چشمم را ببیند نزدیک شوید زیرا پس از مرگ راضی نیستم دورم گرد آیید . حتی به شما فرزندانم نیز اجازه نمی دهم بدن بی روحم را نظاره کنید و آه بکشید . پس از مرگ همه مردم ایران را برای شرکت در سر مزارم که پیکر بی جان من در آن خاک شده است فراخوانید و از همگی آنان پذیرایی کنید . از هر شهری که آمدند بگذارید که با رسومات و فرهنگ خودشان مراسم را اجرا کنند . زیرا با این کار روح من در سرای ابدی بس شادمان و سربلند می شود . اینک برای آخرین بار میگویم که بهترین ضربتی که به دشمنان میتوانید وارد کنید این است که :

با دوستان خود با مدارا و نیکی رفتار کنید

پسران من خدا یار و یاور شما باشد . بدرود من را به مادرتان برسانید . یاران حاضر و کسانی که در این مکان نیستند برای همیشه با شما بدرود می گویم .پس از ادای این سخنان حضار برای فشردن دست کوروش بزرگ پادشاه دادگسترشان به کنار وی رفتند و پس از ساعتی کوروش بی صدا و آرام بر بستر مرگ جای گرفت و روان و خاطری پایدار و بزرگ منشانه از خود به جای گذاشت .

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 23:1  توسط علی اکبر مبارکی  | 

                               

 

سرداران و جنگجویان دلاور ایران زمین

 

آذربرزين : پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفنديار جنگيد که يکي از پهلوانان ايراني ميباشد و آتشکده اي هم به همين نام وجود دارد
آرش : ملقب به کمانگير . پهلوان ايراني در عهد منوچهر شاه که در تير اندازي سر آمد زمان خود بوده است که در جنگ ميان منوچهر و افراسياب قرار بر پرتاب کردن تيري ميگذارند تا مرز ميان ايران و توران را تعين کند آرش از طربستان تيري پرتاب کرد که در مرو فرود آمد و بعد از آن جانش را در راه ايران زمين فدا نمود 
آريه : سردار معروف و بزرگ ايراني که به حمايت از پادشاهي کورش صغير برخواست 

آيين گشسب : سردار بزرگ ايران که در زمان هرمز چهارم فرماندهي لشگر ايران را بر عهده داشت
آريوبرزن : سردار بزرگ ايران که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر نگهداشت و مقاومت نمود و جان سپرد و حماسه اي در تاريخ ايران از خود بر جا گذاشت   .
ابولولو : يا همان فيروز نهاوندي . پس از يورش تازيان به ايران به سرکردگي عمربن خطاب فيروز نهاوندي و تعداد بيشماري از ايرانيان به غلامي اعراب در آمدند . فيروز غلام مغيره بن شعبه شد و با زيرکي و در جهت انتقام خون نياکانمان عمربن خطاب خليفه دوم را با ضربه هاي کارد کشت و اين جنايتکار تازي را از صحنه روزگار محو کرد 
استاذسيس : سردار دلير ايران که در نواحي هرات و بادغيس و سيستان بر ضد منصور خليفه ستمگر عباسي قيام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آويخته شد و يکي از سمبلهاي عرب ستيزي را در ايران به جاي گذاشت و درس وطن پرستي در برابر يورش بيگانگان براي جوانان به جاي گذاشت 
بابک خرم دين : سردار دلير و پيشواي نهضت خرمدينيان يا سرخپوشان که بر ضد حکومت عرب قيام کرد و 22 سال دست يورش گران عرب را از کشور ما کوتاه کرد و مبدل به سمبلي از مقاومت ايرانيان در برابر حمله بيگانگان به کشور شد . وی در تاریخ 2 صغر سال 223 هجری قمری در سامرا به دستور خلیفه تازی تکه تکه شد . پس از وی خانواده و همسرش نیز کشته شدند .
برزمهر : پهلوان و دلير مرد ايران در زمان پادشاهي بهرام گور
بهرام چوبين : سردار دلير ايران که در زمان پادشاهي هرمز چهارم ايران را از حمله  ترک های مغول نجات داد و با لشگر کشي و حمله به آنان ارتش آنان را شکست داد . که بعدها در جنگ با روميان شکست خورد 

پيروزان : يکي از سرداران ايراني در زمان يزدگرد سوم . که در جنگهاي ايرانيان با اعراب رشادتهاي از خود بر جاي گذاشت 
برازه : دوره ساسانی زمان فرمانروائی اردشیر( 241-226 م) مهندس و احیا کننده شهر فیروز آباد یا اردشیر خوره
رستم : ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت 

رستم فرخزاد : سردار کبير ايران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ارتش ايران در زمان شاهنشاهی يزدگرد سوم بود که حماسه اي در جنگ قادسيه بوجود آورد که تاريخ نياکانمان را زيبا تر از هميشه ساخت در نهایت به دست سپاه اسلام کشته شد

سنباد : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگرکشته شد 

سورنا : سورنا یکی از بزرگترین سرداران تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده  بودند، را  با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13) پادشاه اشکانی که خود در شرق ایران در جنگ با مهاجمین بود ، سورنا  فرمانده ارشد خود را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر «حران» ( کاره Carrhae ) روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم  در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.

شاهين : يکي از بزرگ سرداران و سپهسالاران ايران در زمام پادشاهي خسرو پرويز ساساني 

کاوه آهنگر : آهنگري که چرم پاره خود را بر سر نيزه زد و ضحاک تازي را از تخت پادشاهي ايران به زير افکند و بعدها چرم وي به درفش ملي کاوياني مبدل گشت . کاوه با ياري مردم ضحاک تازي را در کوه دماوند حبس کرد و فريدون را به سمت پادشاه ايران نشاند

مازيار : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران . وي در طبرستان بنايي عظيم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ايران به قبل از يورش تازيان تلاش کرد . وي در زمان معتصم عباسي قيام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرميدن هویت ملی ایرانی را زنده کنند که در نهايت با جنگهاي معتصم دستگير و در بغداد کشته شد . او نيز يکي ديگر از تنديس هاي ملي گرايي ايرانيان در برابر تهاجم ديگر کشورها است 

مرداويج : پسر زيار . سردار بزرگ ايراني که او نيز در جهت متلاشي کردن حکومت اعراب در ايران کوشيد و جان داد . وي فرمانده لشگر اسفار پسر شيرويه عامل نصر بن احمد ساساني بود  طبرستان را براي اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداويج قزوين و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خليفه جنايتکار عباسي را شکست داد . وي در کمال تاسف در سال 323 هجری قمری در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد                  

مهران : يکي ديگر از سرداران بزرگ ايران . وي از سپهسالاران ارتش ايران ( يزدگرد ساساني ) بود و با اعراب بيابانگرد جنگيد و ابوعبيده سردار مشهور عرب را به قتل رسانيد 

يعقوب ليث : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران که گامهاي اساسي در جهت بر اندازي تازيان در ايران برداشت وی نمونه ديگري از وطن پرستي ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان به کشور شان بود . او پسر ليث رويگر بود . بواسطه کفايت و جوانمردي و دليري از رويگري و عياري به امارت سيستان رسيد . سپس هرات و کرمان و شيراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازي ايران از دست اعراب گام برداشت . وي بر ضد معتمد خليفه کشتارگر عباسي قيام کرد و براي نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگيد . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خليفه ننگین عرب را بکشد ليکن عمرش کفاف نداد و در اثر بيماري در سال 265 هجری قمری در گندي شاپور یا جندی شاپور امروی خوزستان درگذشت  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 17:38  توسط علی اکبر مبارکی  | 

دریغ است ایران که ویران شود